من که قراره بمیرم کاش تو کربلا بمیرم
یا پای شیش گوشه یا که تو حرم سقا بمیرم
بیایین همه دعا کنیم تا که خدا قسمت کنه
بیاین همه دعا کنیم شاید آقا دعوت کنه
قرار ما عاشقا با همه سینه زنا
بر سر و سینه زنان شب جمعه کربلا
اولش بشه زیارت زیارت زیارت
آخرش بشه شهادت شهادت شهادت
من که قراره بمیرم میمیرم از عشق ارباب
یا کنار کف العباس یا دور و بر قبر و سرداب
بیاین با ذکر یا حسین همگی با هم شور بگیریم
یا از سیاهی عزا واسه دلامون نور بگیریم
یه روز با هیئتمون همه با بیرق غم
میایم زیارت تو میایم کنار حرم
تا شعار من حسینه حسینه حسینه
اعتبار من حسینه حسینه حسینه
عید سعید فطر بر همه مریدان اهل بیت (صلوات الله علیهم اجمعین) مبارک.

ماه خــــــــدا گذشت و یار از سفر نیـــامد این ماه رفت و آن مـــاه از پرده در نیـــامد
گفتم مگر به اشکم راضی کنم دلـــش را اما کاری ز دست اشک بیچـــاره بر نیامـد
اهل سحـر نگشتم ، از یار خـود گذشــتم کی شد که او به چشم اهل سحر نیامـد
من مست خواب و یارم بگذشت از کنارم بر صورتــــــــش دلـــــم را میل نظر نیامـد
بابا سلام . بابا خوبی ؟ بابا چرا بد شدی؟همیشه تو اول سلام میدادی حالا حتی
جواب سلاممم نمیدی . بابا چرا دیشب نیومدی پیشمون ؟ بابا مامان میگفت:تو مریض
شدی .
بابا مامان گفت:باید برات شیر بیارم . بابا ببین با اینکه پول نداشتیم ولی برات شیر
آوردم . بابا بلند شو برای یه بارم از دست من لقمه بگیر .
بابا چرا دیگه مسجد نمیری ؟ بابا حسنت گفت تو ممنوع الملاقاتی.گفت طبیب اجازه
داده کسی تو رو ببینه . بابا ولی من دلم برات تنگ شده . بابا من شب میترسم
بخوابم.آخه دیگه صدای پات تو کوچه نمیاد.تا خیالم راحت باشه که بابا مراقبمه . بابا
ببین موهام پریشونه.آخه اجازه ندادم مامان موهامو شونه بزنه . بابا هنوز نذاشتم
کسی دست روسرم بکشه.سر همه شون فریاد کشیدم و گفتم:من یتیم نیستم.من
بابا دارم.ولی اونا درگوشی یه چیزایی گفتن . بابا میگن تو مسجد چه کار
داشتی؟مگه تو نماز میخونی؟من گریه کردم و گفتم:بابای من همیشه نماز
میخونه.ولی اونا مسخره ام کردن .
بابا چرا زینبت منو مثه بچه یتیما بغل کرد و بوسم کرد ؟
بابا چرا وقتی سراغتو از حسینت گرفتم.سرشو رو دیوار گذاشت و فقط گریه کرد ؟
بابا چرا چشمای عباست قرمز شده ؟
بابا بلند شو با من حرف بزن . بابا چشماتو باز کن . بابا چرا سرتو بستی؟مگه سرت
درد میکنه ؟ بابا من دوباره حرصت دادم از دست من سرتو بستی ؟ بابا چرا بسترت پر
از خونه؟نکنه تو هم مثه من شیطنت کردی و زمین خوردی ؟ بابا میخوای برم از طبیب
برات دارو بگیرم تا زخمت خوب بشه ؟
بابا اصلا میخوای مثه خودت زخمتو بوس کنم تا دیگه دردت نگیره ؟ بابا دوباره بچه ها
منو تو بازی هاشون راه نمیدن.وقتی ازشون پرسیدم:چرا بهم گفتن:آخه تو
یتیمی.ولی بابا من که یتیم نیستم.بابا خودت گفتی:من باباتم پس تو یتیم نیستی.
ولی بچه ها بهم میگن تو دوباره یتیم شدی . بابا راست میگن ؟
بابا راست میگن ؟
از چه افتاده خدایا طوطی من از ترانه؟؟

هنوز دارم به دل میگم صبر کن . میاد . این جمعه دیگه میاد . آخه این جمعه فرق
میکنه . این جمعه با بقیه جمعه ها فرق داره . این جمعه فقط بوی انتظار نمیده . این
جمعه بوی انتقام میده .بیا بریم تو شهر کوفه . تو کوچه های خاکی این شهر هزار
رنگ و فریب . همه جا تاریکه . شهرم خوابیده . خیلی خسته شده از تزویر این مردم
نا اهل . چشماشو بسته . لباس سیاه تنش کرده . زمینم انگار سرشو زیر پتو برده تا
صدای هق هقشو کسی نشنوه . آسمون تنها شده . نمیدونم چرا ماه و ستاره ها
داغدارن ؟؟
گوش کن . هیس .... سکوت کن . یه صدایی داره میاد . نه .... صدای زمین نیست .
زمین هق هقشو مخفی کرده تا آدمای این شهر راحت بخوابن . یه صدای دیگه است .
بیا بریم بیرون شهر . صدا از اونجا میاد . من باید بفهمم این صدا مال کیه . اونجا اون
دور دورا توی نخلستان . صدا از اونجا میاد . بیا پشت یکی از نخلها قایم بشیم و گوش
بدیم این صدا از کدوم تنها و بی کسه که این وقت شب نخوابیده و داره ناله میکنه ؟
گوئیا از اهل این شهر نیست . مسافری است بس غریب از تبار نور . از جنس
شکوفه . دستانش بوی یاس میدهد . بوی یاس شکسته . چه بوی خوبی .... چقدر
مست کننده است ...
این غریب مرد کیست ؟ سرش را بر دهانه چاه گذاشته است چاه را تنها محرم خود
میداند . اشکانش را در چاه میریزد و تنها چاه را شاهد غربت قدیمی اش میگیرد . آه
که این مرد چقدر غریب است .یعنی تو میگی این مرد همسر نداره تا باهاش درد و دل
کنه که اومده با چاه درد و دل میکنه ؟؟ بیا کمی نزدیک بریم . میخوام ببینم این کیه
که عطر گلهای محمدی را به دوش میکشد ؟ بیا بریم به درد و دلش گوش بدیم . وای
چه وداعی داره میکنه . حالا دیگه یقین دارم از اهل این شهر پرآوازه هزار مکر و نیرنگ
نیست . فقط داره زیر لب زمزمه میکنه : یا زهرا .... یا زهرا .......
داره عازم میشه . بیا تعقیبش کنیم ببینیم کجا میخواد بره ؟ یه کیسه رو شونه اشه .
داره تو کوچه ها آروم آروم گام برمی داره . در خونه هارو میزنه . یه چیزی پشت در
میذاره و میره .شهر هنوزم خوابه . مرد آروم گام برمی داره . نمیخواد کسی بیدار
شه . در نهایت چهره مردانه و غریبش شوق هست . من میگم شوق دیداره . شاید
شوق دیدار همون زهرایی که اسمشو می آورد و با آوردن اسمش شونه هاش
میلرزید !! حتما دلش براش تنگ شده ..... به نظرم خیلی دوسش داره .....
چرا ایستاد ؟؟ چرا ایستاد ؟؟ چرا نشست زمین ؟؟ چرا چهره اش برافروخته شد ؟؟
به اینجا میگن کوچه بنی هاشم . این ناکردارا با این مرد چه کردن ؟؟ چرا خم شد ؟؟
چرا داره میشکنه ؟؟ این کوچه چقدر بوی یاس میده . بوی یاس پهلو شکسته . هنوز
گلبرگای خونین یاس روی زمین افتاده . آقارو ببین گلبرگها را میبوید و میبوسد و به
دیده میگذارد .
دلم گرفت . بیا از این شهر بریم . بیا بریم لب باغچه خودمون . شده تا صبح منتظر
بمونیم . من میدونم آقا با شال مشکی که به دور گردن انداخته میاد . آقا میاد ...
شب شد و آفتاب رفت .
باید دوباره بگیم آقا صبح ظهر عصر غروب شد نیامدی ؟؟!!...

غروب جمعه است . مثه همیشه کنار باغچه بین گلهای نرگس نشستم . چشم
انتظار قاصدک هایی هستم که از تبار نور برایم ارمغان آور خبر آقا هستند . چشمانم
را میبندم . موهای پریشانم را به دستان نسیم می سپارم . نسیمی که عطر آقا را
همیشه استشمام میکند و من هنوز خمار آن چشمان مست .... خورشید نمی رود .
آسمان او را به خود فرا میخواند : " بیا ..... " خورشید با چشمانی اشک آلود و
بغضی سنگین زیر لب نام تو را زمزمه میکند : " آقا بیا ..... وقت تنگ است ..... " .
چشمانم را که همواره از از دوری ات بارانی بوده می گشایم . همه جا غرق نور
است . قاصدک ها آمدند . فضای حیاط مملوء از تلالو نور و عطر نرگس و قاصدک
هاست . دیگر توان اندک ثانیه ای صبر و قرار ندارم . آغوشم را به روی قاصدک ها
گشوده میکنم و با لرزش امواج می پرسم : " آقا .... از آقا بگید . "
قاصدک ها غرق سکوتند . خورشید با چشمانی آغشته از غم وداع کرد . نرگسی ها
خوابیدند . نسیم اشک روی گونه ام را با خور برد . نجواکنان با دل گفتم : " این الطالب
المقتول بالکربلاء ؟ "
مداحی زمینه وبلاگ(سید مهدی میر داماد)
درد دل(شیخ رضا ابوالقاسمی پور)

بهار آمد رمضان آمد اما تو نیامدی - وقتی بهار با سپیدی شکوفه هایش از دریچه
چشمانم سرک می کشد، موج اشکی فرو خفته از درون سینه تنگم به دیواره دل
می کوبد و تو را می جوید. بهار زیباست لطیف و دوست داشتنی است اما بی تو ای
زیباترین، ای لطیف ترین، ای بهار جان و ای طراوت بهار، هیچ زیبایی دلم را برنمی
انگیزد، که دل در فراق تو سوخته دارم و نگاه در راه تو خیره.
ای بهاری ترین فصل ها. ای سرسبزترین بهاران! دور از نگاه مهربان تو، و دور از عنایت
رحیمانه تو و دور از سرانگشت لطف تو خزانم و سرد. خشکم و عطشناک. فراق تو
برف سفید کهولت بر چهره ام می نشاند. بیا که با تو بهاری شویم، بروییم و بیدار
شویم که روییدن تنها به زلال عشق تو معنا می یابد و باقی روییدنی ها ماندن است و
پوسیدن.
ماه را ببین که مبهوت روی تو مانده و خورشید را که چگونه هر صبح به عشق دیدارت
سر برمی آورد. سبزه زار بهشت که رستنگاه هر چه زیبایی است به دل برگ
طاووسی چون تو دل می دهد. سلام بر تو ای فخر آفرینش، ای نگین خوش نگار
خلقت، ای مهدی(ع) چه شیرین است نام تو. ای عزیز چشم هایی که به راه تو مانده
سالهایی را با اشک می گذرانند تا پاکیزه و شفاف بمانند برای دیدار روی تو. و دلها
لحظه ای دست از دعا برنمی دارند تا خداوند آن طلعت رشید را به آنها بنمایاند. ای
زیباتر از هاله های سپید یاس و نسترن. ای خوشبوتر از همه شکوفه های نرگس. ای
لطیف تر از نور بیا که چشم انتظاریم ودر انتظار دیدارت شعر انتظار را می سراییم؛
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

آری دیری نپائید که آواز خوش یار بار دیگر از میان دریای بی انتها به گوشمان رسید که
میگفت ، بیایید ، بیایید که ما حضور شما را به انتظار نشسته ایم.
لحظه ای که پیک خوش خبر مژده وصل به این مسافر خسته دل داد دست و دلم
دامن فریاد گرفت.خانه غم گرفته دلم را با گریه شوق وصل ، جاروب کردم.
چشمان خشکیده و به انتظار نشسته را با قطرات اشک شوق شستشو دادم و
شقایق های روزگار هجران و نا امیدی را با آب دیده آب دادم.قامت چون کمان شده از
فراق یار من راست گشت و در باغ ارغوانی خیالم هدهد خوش خبر از طَرف صبا را با
اشک دیدگانم در آغوش کشیدم.
حدیث فراق و ظلمت شب هجران بسر آمد. صدای گریه و درخشش مروارید اشک
شوق و زیارت یار ، همه محمل نشینان را در بر گرفت.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد.
زدم این فال و گذشت ، اختر و کار آخر شد.
شاهد پیروزی را در برگرفتیم و خماری از سر ما میگساران رخت بر بست و عاشقان ،
نغمه سر دادند لبیک اللهم لبیک و گلواژه های سرور و شادمانی در چهره آنان نمایان
گشت. الهی ای صاحب خانه! ای عزیز مهربان! ای بهترین دوست! آمده ایم تا در
آغوش معطر بیت الله مأوی گزینیم. به حق مولود خانه این عشق را از ما بپذیر.

و سپیده صبح لبخند می زند و کلمات "عهد" در جانم می نشیند...
اللهم ربّ النّور العظیم...
می نشینی ...چانه ام می لزرد و سرا پرده ی جانم به اشک آراسته می شود!
چشمانت پر از لبخند می شود..."در خانه ام همیشه به رویت باز است"...
می دانی چه بگویی که با کلماتت آلش به جانم بریزی!...
دامی بس بزرگ از تعلقات واهی...و من گرفتار این دام!
دست دراز می کنی و من تمام اندوهم را به امانت به تو می دهم!
عطر حضورت فضا را آکنده است و اینک...
" که باز بر سر دلدادگیت هم عهدیم// قسم به عشق کزین راه بر نمیگردیم"
می گویم : اگر باورم نمی کنی فقط بگذار بخواهمت...حتی اگر سخنی نگویی با دل آشفته ام!
می گویی: شیعگی فراموشت شده...در عشق در جا میزنی!
میگویم: " فهل یرحم الذلیل الّا العزیز؟! "
مرا می نگری و من چشمانی می یابم خونین از خودخواهی های من...از بی وفاییهای من!
اما باز هم لبخند می زنی...
میگویم:"اللهم بلّغ مولانا الامام الهادی المهدی... "
دوباره سکوت و دوباره نگاه!...
می گویم : یادت هست گفته بودم:
" گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا // چشم دارم که سلامی برسانی زمنش!"
نگاهم می کنی،
می گویی:"خدا ما و شما را از فتنه ها به سلامت دارد و روح یقین را به ما و شما موهبت کند و از
سوءعاقبتمان پناه بخشد!"
آه چه می کنی با این قلب آشفته ام؟!...
اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه...
و من غرق غفلتم!
اینک این من و این ندای دل شکستگی ام....
فالعفو، فالعفو، فالعفو...سیّدی،سیّدی،سیّدی...
سکوت می کنی!...و سکوتت شرر به جانم می زند!
جوابم را بده...لب از لب بردار و ندای ملکوتی ات را در جانم بنشان...
...به خدا خسته ام ...خودت گفتی:"در خانه ام به رویت باز است"...
میدانم، نامهربانی کرده ام...اما اینک که آمده ام و لجوجانه کلون باب تو را می کوبم
یک بار دیگر نگاهم کن...
جگرم را به آتش بکش...
سر تا پایم را بسوزان...اما لب از لب بگشا!
نگاهم می کنی با هزاران هزار حرف در چشمانت:
"هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟"
میگویم :" العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان!"
می روی اما زمزمه هایت را می شنوم:
صبر کن چشم دلت نیل شود،می آیم// شعر من حضرت هابیل شود، می آیم
سرزمین دلتان بتکده شد پس حالا// آسمان غرق ابابیل شود، می آیم
قول دادم که بیایم، به خدا حرفی نیست// دل به آیینه که تبدیل شود، می آیم
نگاهم تو را بدرقه می کند که مرا به میقات طور برده ای و به یادم آوری که آلوده ام، اما تو هنوز هم در
قنوت وِترت دعایم می کنی....
با تو هم پیمان می شوم و می گویم:
"اللهم عجّل لولیک الفرج"



